ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

شیرین زبونیهای وروجک خونه ی ما20 آذرماه 91

به ثنا میگم سوره ی حمد رو بخون.ثمین فورا اومده و میگه:"منم بلدم،منم بلدم" میگم بخون .میگه"بسم له رحمان رحیم قل هو اله احد...." تازه از بیرون اومدیم .دارم لباسمو عوض میکنم اومده با یه ناز و عشوه ای بهم میگه :"خدا به همراهت" هروقت به ثنا میخایم دیکته بگیم ،ثمین هم فورا دفتر و قلم میاره و میگه:"آجی ثنا بنویس بابا آب داد" عصر از خواب بیدار شده ،براش شیر و بیسکوئیت اوردم.میخوره و هی میگه:"هوووووم به به چقدر خوشمزه ست" از روضه برگشتیم.اومده تو اتاق دنبالم و میپرسه:"مامان فردا هم میریم روضه؟!" هر چی بهش میدم بخوره ،فورا دستش رو درازمیکنه و میگه :"برا آجی ثنا هم بده"بعد هم اول میره به آجی میده و بعد خودش میخوره. هر تاکسی که میبینه میگه:"...
22 آذر 1391

فرهنگ لغات ثمین کوشولو

از وقتی که از مسافلت بلگشتیم ،من خیلی شیطون تر شدم.همش دوست دالم به همه چی دست بزنم و از همه چی سر در بیالم. عاشق کلید و پریز شدم.مامانی خیلی مواظبه که من چیزی توی پریز برق فرو نتونم.آخه هر چیزی رو امتحان موکونم.سوئیچ ماشین لو هی درمیارم و میذالم سر جاش.کلیدهای خونه رو حتما باید بدن دستم وقتی در رو باز و بسته موکونن،والا سرو صدائی به پا موکونم که نگوووووو... عروسک میذالم تو کالسکه ی عروسکها و از اینور به اون ور هل میدم و کیف موکونم.تا حالا چند گاز از پاک کنهای آجی ثنا خولدم.یه روز مامانی دید که توی پوشکم،گلاب به روتون پر اکلیله و فهمید که من چسب اکلیلی های اجی رو که کنار تخت بوده خولدم!!! همچنان کنترلها رو محکم به زمین میزنم تا درش باز بشه و...
30 فروردين 1391

یک روز ثمین

صبح به محض اینکه چشمهامو وا موکونم سریع میشینم و از سر و کول مامانم بالا میرم.برای بار آخر صبحونه یه دور دیگه شیر موخولم تا انرژی کافی واسه ی ورجه وورجه کلدن داشته باشم.بعدش مامانی پوشکم لو عوض موکونه و با هم میایم تو سالن پیش اسباب بازیهام.مامان بلام غذا میاله و منم که دیگه بزرگ شدم و خودم غذا موخولم البته به شیوه ی خودم.همشو میلیزم و بعد با دست ،کوشولو کوشولو موخولم و تو این فاصله مامانی با قاشق بهم میده.اگه قاشق دست خودم نده که اصلا قهر موکونم و نمی خولم. بعد میرم تو اشپزخونه و کمک مامان غذا درست موکونم.و هی زیر دست و پا میلم ودر کابینتها لو وا میکنم و همه چی لو میریزم بیرون.صدای بوق سرویس آجی ثنا رو که میشنوم فورا مامان رو خبر میکن...
27 بهمن 1390

ُُُثمین و روروئک

از وقتیکه روروئک سوار میشم،دنیا یه جور دیگه شده! البته اولین بالها که مینشستم توش هی عقب عقبی میلفتم اما حالا دیگه وارد شدم.از همه جا سر درمیالم. هم میتونم بلم تو اتاق آبجی ثنا هم تو اتاق مامان و بابام و به چیزای روی میز و تختخوابها دست بزنم. اولش میلفتم یه جائی و گیر میکلدم  و بعدش هم گلیه میکلدم تا یکی منو بچلخونه اما الان  میتونم دور بزنم و برگلدم. حالا دیگه سطل آشغالی که از دست من گذاشته بودن رو صندلی،رفته رو میز؟! خدایا پس من کی میتونم از میز بالا بلم و توی اون سطلو نیگاه کنم و خلاصه مزه مزه بوتونم؟! الان چند روزه که وقتی بلند میشم سرپا برای چند ثانیه دستمو ول موکونم و رو پای خودم میایستم. تازه بالاخله یاد گلفتم در&n...
30 آذر 1390

ثمین در مسیر رشد

من 4 روزه که یاد گلفتم نینای نای میکنم اما این مامانی من وقت نمیکنه بلام بنویسه.ممکنه من بعدا که بزرگ بیشم گله مند بیشم هاااا! چون مامانی همه کارای آجی ثنائی رو بلاش نوشته.تازش هم من از دیروز دالم خودم تهنائی از سکوی اشپزخونه بالا میلم و خودمم کلی خوشحالم .میدونین چلا؟واسه اینکه دیگه میتونم بیام دنبال مامانم و ببینمش. امروزکه مامانی خیلی تواشپزخونه کالاش زیاد بود،منو تو کرییر نشوند و یه قاشق بهم داد تا بزنم تو در قابلمه و هی صدا بده.بلام خیلی عجیب بود هر چی محکمتل میزدم بیشتل صدا میداد! تازه خیلی وقته که از بازی دالی و قایم باشک خوشم میاد.وقتی رو تخت مامانم اینا هستم پرده ی اتاق لو میگیلم جلو صولتم و نه یه بار نه دو بار،ده تا قایم ...
9 آبان 1390

ثمین و راه حل تازه

دوروزه که دالم دستهامو میبلم جلو وبعد پاهام،وبعدش هم یه شیرجه به طرف جلو.مامانی میگه عین کرم میلم .اینجولی: این اتفاق مهم وقتی رخ داد که مامانی نصف شب هوس انار خوردن کرد.وقتی که با یه کارد سفید داشت انار رو چهار قاچ میکرد،برق کارد منو به طرف خودش جذب کرد  و من ناخوداگاه به طرف اون یفتم.یه کم که یفتم خودمم کلی ذوق کردم ،بیشتر از مامانم اینا!با خودم گفتم:"عجب!پس بجز غلط زدن،راههای دیگه ای هم بلای رسیدن به هدف هست" نمیدونم چلا هر وقت که بهش میلسیدم، تا میخاستم کارد رو بلدالم،بشقابه هی فرار میکرد وعقبتر میرفت؟! نصف سالن رو تلاش کلدم و یفتم اما دیگه خسته شدم و بی خیال شدم!   ...
25 مهر 1390

کمک کنید...

این روزا مامانی سخت گرفتاره. از یه طرف باید کارهای خونه رو انجام بده . از طرف دیگه هم کمبود خواب داله چون شب تا صبح دو ساعت به دو ساعت مجبوله به من می می بده .آجی ثنا هم که به سختی خوابش میبله و مامانی مجبوره اون رو هم بخابونه.تازگیها هم که از خوابش میزنه و میشینه پای وبلاگ .همه کارها سه سوته شده حتی غذا خوردن من!هر وقت که میخاد بهم غذا بده تند تند قاشق رو میکنه تو دهن کوچمولوی من.آخه مامانی من آروم آروم میخولم،مامانی انتظار داله که همه غذام رو تا ته بخولم. مگه معده ی من چقده؟منم از قاشق چهالم به بعد دهنم رو قفل موکونم تا نخولم. اما مامانی همش نگران سیر نشدن منه و هی زورکی بهم غذا میده.یکی به من کمک کنه... مامانی جونم یه کم بهم فرصت...
28 مرداد 1390
1